خانه / ✦✍ حکایتی درباره شاه عباس ✍✦

✦✍ حکایتی درباره شاه عباس ✍✦

By tavakoli2722 - Posted on 29 خرداد 1396

 

حکایتی درباره شاه عباس

 

آورده‌اند که یک شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه‌های شهر مي‌گشت كه به سه دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند!

 

شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دارودسته خود كنند!

 

دزدان گفتند: ما سه نفر هر يك خصلتی داريم كه به وقت ضرورت به كار مي‌آيد. شاه عباس پرسيد: چه خصلتی؟

 

♦ يكی گفت: من از بوی ديوار خانه مي‌فهمم كه در آن خانه طلا و جواهر هست يا نه و به همين علت به كاهدان نمي‌زنيم.

♦ ديگری گفت: من هم هر كس را يك بار ببينم، بعداً در هر لباسی او را مي‌شناسم.

♦ ديگری گفت: من هم از هر ديواری مي‌توانم بالا بروم.

 

از شاه عباس پرسيدند: تو چه خصوصيتی داری كه بتواند به حال ما مفيد باشد؟

 

شاه فكری كرد و گفت: من اگر ريشم را بجنبانم، كسی كه زندانی باشد، آزاد مي‌شود!

 

دزدها او را به جمع خود پذيرفتند و پس از سرقت، طلاها را در محلی مخفی كردند.

 

فردای آن شب، شاه دستور داد كه ان سه دزد را دستگير كنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند، آن دزدی كه با يك بار ديدن همه را باز مي‌شناخت، فهميد كه پادشاه، رفيق شب گذشته آن‌هاست.

 

پس اين شعر را خطاب به شاه خواند كه:

 

ما همه كرديم كار خويش را

ای بزرگ آخر بجنبان ریش را

 

 

برچسب ها

امکانات

ورود کاربر

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید

اعضای جدید

  • avini
  • rasouli
  • tavakoli2722
  • یاس علی
  • عبدالمجيد

افراد آنلاین

در حال حاضر 1 کاربر و 1 کاربر مهمان آنلاین هستند.